فردريك چارلز ريچاردز ( مترجم : مهين دخت بزرگمهر )

105

سفرنامه فرد ريچاردز ( فارسى )

ملخ چنين به نظر مىرسد كه ناحيهء متروك واقع بين دو پل محل مناسبى براى توقف پيش‌قراولان دسته‌هاى ملخ است . شايد به اين منظور ، كه تصميم بگيرند كه آيا باغهاى اصفهان را تاراج كنند ، يا به طرف شمال به پرواز درآيند . در ضمن آشنايى بيشتر با آن حشرهء گرسنه ، عقيدهء شخص راجع به آن تغيير مىكند . نخستين منظرهء انبوهى از بالهاى براق و درخشان ملخها كه در پرتو نور آفتاب مىدرخشند منظره‌اى بس زيبا دارد . برق بال ملخها بالاى سطح اين گروه چنان در آفتاب موج مىزند كه گويى باد بر گندمزار مىوزد . دانشمند طبيعىدان با ميكرسكوپ خود هر يك از آنها را زيبا مىبيند . در مغرب زمين چيزى شبيه به آن وجود ندارد مگر اينكه كسى بتواند منظرهء پرواز ميليونها بالون كوچك را كه بازيچه كودكان است ، با بالهاى ابريشمى و به رنگ مغز پسته‌اى كمرنگ در نظر مجسم كند كه بر يك شهر عظيم فرود مىآيند . هنگامى كه نزديك مىرسند خش‌خش عجيب بالهاى آنها شنيده مىشود . اين صدا بىشباهت به صداى لاستيك هزاران تير و كمان كودكان نيست ؛ يا اگر بتوان در ذهن تصور كرد بهترست بگوييم كه صداى بال ملخها به صداى ريزش ميليونها برگ در جنگل مىماند كه به وسيلهء ميكروفون شنيده شود . در اين حال شخص تا اندازه‌اى مىتواند احساس كند كه صداى پرواز دسته‌هاى ملخ چگونه است . هنگامى كه آنها در دشت مأوا مىگزينند و مانند لشكر انبوهى از اجسام نرم نيم شفاف به رنگ زرد پريده آرام‌آرام به جلو مىروند وحشتناك به نظر مىرسند . هنگامى كه شخص در ضمن پرواز آنها سوار درشكه است و چند تاى آنها بدن نرم خود را به صورت انسان مىمالند بسيار نفرت‌انگيز هستند . در اين گونه مواقع اشاره‌اى به سنگ